تبليغاتX
چفیه های گم شده


چفیه های گم شده

اینجا یاد شهیدان زنده است

22 بهمن

اين زمستان هم نشد گلزار ما از بادها
مي‌نويسم تا بماند ماجرا در يادها

روزي آري در خيال خويش، عصيان‌ مي‌كنند
خيلِ پيچك‌ها كه مي‌بالند بر شمشادها

چون ز شيرين‌كاري خون‌هاي ما خسرو شدند
تيشه كوبيدند از چه بر سر فرهادها؟!

اي شهيدان وطن! از غيرت خون شما
گشت رسوا زير باران، چهره شيادها

باز ما چون آيه‌هاي محكمي نازل شديم
تا نسوزد خانه از افسون بي‌بنيادها

موج‌ها از هر طرف، سرشارِ ماهي آمدند
آب شد در غرش دريا، دل صيادها

جز سكوت و جز رضا، سي سال كس از ما نديد
مي‌كشيم اينك ز بغض ناكسان فريادها

كاروان از عصر عاشورا پياپي مي‌رود
تا ظهور صبح پايان شب بيدادها

"علی محمد مودب"

نویسنده: شهید ׀ تاریخ: جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


یادتان باشد اگر تنگی دل غوغا کرد مهدی فاطمه (علیهم السلام ) را یاد کنید او تنهاست.در عالم هیچ افراطی نیکو نیست مگر افراط در حق شناسی.

نویسنده: شهید ׀ تاریخ: یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


عضویت در گروه اینترنتی منصور قیامت

نویسنده: شهید ׀ تاریخ: پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


کودکی بیش نبود،شنیده بود خدا آن بالاهاست،در آسمان ها

دستانش را که بلند کرد،خواست خدا را ببیند،بیشترسعی کرد، روی نوک پاهایش ایستاد، دستانش را به راستای آسمان کشید اما نتوانست

بر سکویی ایستاد می خواست خدا راببیند  اما باز هم کوتاه بود ، کوتاه....

بر دامنه کوهی رفت نتوانست

بر قله رفت نتوانست

او شنیده بود خدا آن بالاست اما نشینده بود خدا دیدنی نیست

با زبان شیرینش می گفت که  : بابام همیشه میگه جوینده یابنده است

بزرگتر که شد بر فراز بلندترین برج ها رفت

 

باز هم خدا را ندید

به ابرها سری زد آنجا بلندترین جا بود

اما باز هم کوتاه بود

می پنداشت دیدن خدا در پیمودن ارتفاع بالاست

بعد از ابرها ، نا امید شد

گریان شد

غمین شد ...

....

سر بر سجده نهاد و گریست  و گریست و گریست....

 پیرتر که شد

به آرزویش رسید

او خدا را در قلبش یافت

همه چیز در قلب او بود

و خدا را یافت در قلبش

در وجودش .....
نویسنده: شهید ׀ تاریخ: شنبه نهم مهر 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


کلمات از من می گریزند و من در اندوه ناب ترین و نایاب ترین واژگانی که به قهر از لای انگشتان یخ زده و از دشت حافظه ام گریختند در غربتی تلخ،های های گریه میکنم اما کسی را مجال دیدن گریه ی  من نیست من با خویش و بدون حضور همه هست که میگریم بر زخم هایی که بر بال احساس خویش زده ام بر فرصت های نابی که از کف داده ام  و برگریزی که کلمات از من داشته اند...تصویر پشت تصویر خیال پشت خیال....

تلی از تصویر و خیال را می طلبم دشتی سرشار از کلماتی و دریایی لبریز از معانی بدیع را کلماتی با چنان باری سنگین از محتوا که بتوانند ثقل شیدایی مرا تاب آورندکه مرا بال و پر پرواز دهند که بتوانم پله پله بر آنها رو به ملکوت بروم که بتوانم بر آنها جاری شوم تنها در جاری شدن است که من معنی میدهم...

باید بروم بودن،گیاه تلخ فرسودن است  و رفتن چشمه زاییدن بالیدن است باید راه بیفتم فردا سپیده دمان حرکت خواهم کرد آه چه کسی را خواهی کشید که گلبرگ عاطفه های گم شده ات سرشار از طراوت یادهای من اند و خوب که بیندیشی خواهی دید که من هنوزهم  بوی عشق میدهم بوی اندیشیدن بوی نوشتن بوی جاری شدن...

من در نوشتن باید جاری شوم...

وعشق را در سنگلاخ سینه روزگار بپرورانم....
نویسنده: شهید ׀ تاریخ: یکشنبه سی ام مرداد 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


از بچه گی وقتی اسم شهید میومد یه لرزش عجیبی تو دلم حس میکردم...بابام جبهه رفته بود بعضی وقتا برام تعریف میکرد از اونجا...اون زمان خیلی برام جالب بود که چه جوری یه عده آدم جونشونو گرفتند کف دستشون و رفتند جلوی گلوله؟؟؟؟یکم که بزرگتر شدم وقتی سرگذشته بعضی شهیدا را میخوندم مو به تنم راست میشدخیلی بیشتر گذشته متعجب میشدم که چه جوری خدا این همه به این افراد توجه داشته و چه معجزات بزرگی تو زندگیشون رخ میداده...تقریبا۱۶ ۱۷ سالم شده بود که با خودم گفتم فایده نداره بزار برم ببینم اونجا چه جایی بوده که این جوونا اینقدر برای رفتن سرو دست میشکستند...خلاصه سرتونو درد نمیارم رفتم به جایی که اسمشو گذاشته بودن سرزمین عشق یعنی راویمون اینجوری میگفت...توی راه منتظر بودم که اونجا چیزای شگفت انگیزی ببینم وقتی رسیدم اونجا رفتیم طلائیه...تا چشمم کار میکرد فقط خاک دیدم همینو بس..ولی چیزایی دیدم که با چشم سر دیده نمیشد اینجا دیگه باید چشم دلت کار کنه عشق دیدم معرفت و وفا دیدم استواری و ایثار دیدم...اونجا بود که فهمیدم واقعا جوونا حق داشتند بیاند اینجا...وقتی رفتم فکه را دیدم وقتی فهمیدم چه اتفاقاتی اونجا افتاده اون موقع بود که دیگه اشکم سرازیر شد اونجا بود که قلبم مملوء از یاد خدا شد اونجا بود که من فهمیدم یک عمره دارم توی غفلت و بی خبری به سر میبرم...آدمای زیادی را اونجا دیدم و شناختم...تا اون موقع اینو درک نمیکردم که چرا میگند شهدا زندندولی اون موقع فهمیدم که اونا زندند من مردم اونا به معنایه حقیقی دارند زندگی میکنند نه من و امثال من که حتی نمیدونند چرا به این دنیا اومدند...شهیدایه زیادی را اونجا شناختم...مثل شهید خرازی شهید همت شهید برونسی شهید ابراهیمیان شهید کریمی و خیلی از شهدایه دیگه وقتی راویمونو دیدم که باچه عشقی از اون روزا تعریف میکنه وقتی دیدم تنها آرزوش رسیدم به وصل و دیدار محبوب و پیوستن به رفقاشه از خودم خجالت کشیدم از جامعه ای که دارم توش زندگی میکنم خجالت کشیدم که چرا جوونای اون موقع با جوونای الان اینقدر تفاوت فکر و عقیده دارند چرا بچه های اون زمان با زغال برای خودشون سیبیل میکشیدند که شبیه باباهاشون بشند و بچه های الان ابروهاشونو برمیدارند که شبیه ماماناشون بشند آخه چرا اینقدر تفاوت؟؟؟

خیلی حرف زدم دلم خیلی دلم پر بود خیلی وقت بود که دست به قلم نزده بودم...اصلا اومده بودم اینجا که یه خبری بدم ولی وقتی دست به صفحه ی کیبورد خورد خود به خود تراوش این ذهن خستمو نوشت...میخواستم بگم چند روزه که پیکر یکی از شهیدامون پیدا شده پیکر شهید عزیز عبدالحسین برونسی....شاید خیلیا نشناسینش ولی یه کتاب معرفی میکنم به نام خاکهای نرم کوشک حتما بخونینش خیلی قشنگه...

یا حق

نویسنده: شهید ׀ تاریخ: دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

قسمت آخر گناه من نیست...

گناه من نيست

 من تاکنون به لاله‌زار لاله‌هاي عاشق نرفته‌ام. آري! من، تاکنون شهر حماسه و ايثار را نديده‌ام. مي‌گويند: رنگ خاکش چون دشت شقايق‌هاست. راست مي‌گويم، من هنوز جبهه را نديده‌ام. من، سرزمين‌هاي هجران کشيده را نمي‌شناسم.

 گناه من نيست

من به جستجوي شما آمده‌ام و شما را نيافته‌ام. زنجير بند هواي نفس و اسير ديدني‌هاي دنيا شده‌ام و ديگر شما را نمي‌شناسم. آنقدر غرق در دنيايم که يادم مي‌رود، ياد شما حماسه‌سازان حماسه سرخ جبهه‌ها را.

 گناه من نيست

 کمتر کسي از روزهاي خوب شما برايم مي‌گويد. از سکوت شب سنگرها، از درد دلهاي شبانه. کمتر کسي برايم قصه‌هاي عاشقانه و صادقانه‌تان را مي‌گويد. کمتر برايم از نگاه پرعاطفه و حرف‌هاي عاشقانه مي‌گويند کمتر لحظه‌هاي سبز شما را برايم روايت مي‌کنند. کمتر زمزمه حديث سفرهاي غريبانه را مي‌شنوم. آري! من آشناي غزلهاي خاطرات شمايم. گاهي در دلم سوگواره برپا مي‌شود. گاهي دلم براي صداي خمپاره‌ها مي‌تپد. دلم براي نخلهاي سوخته مي‌سوزد و آهسته و بي‌صدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ريشه مي‌کند و به ياد شما آواي غريبي سر مي‌دهم و در اين روزگار غريب به غربت و تنهايي خود مي‌گريم و به ياد شما، دوباره جان مي گيرم.

 گناه من نيست

 من، از شما جدا مانده‌ام. من، قصه مرغان مهاجر را بارها شنيده‌ام. من، قصه عروج را از دشت شقايق‌ها نشنيده‌ام. اما، نشانه غربت شما را از زمان و زمانه ديده‌ام. من، حديث حادثه‌ها را شنيده‌ام.

 گناه من نيست

 روزگار، نه. زمانه، نه. زمان، زمان غريبي است. غربت ياد شهيد غيرت‌هاي رفته به باد را زنده نمي‌کند. غربت ياد شهيد حديث عشق و جنون را رها نمي‌کند. غربت ياد شهيد صحبت سرخ لاله‌ها را هويدا نمي‌کند. غربت ياد شهيد ابرهاي تيره دل را سپيد نمي‌کند وغربت ياد شهيد غيرت ما را شعله‌ور نمي‌کند. آري، زمان زمان غريبي است.

 گناه من نيست

 قرارهاي امروزي آواي بي قراران را از يادها برده است، ترانه‌هاي امروزي ترانه‌ي دلنواز باران جبهه‌ها را از بين برده است. آري! آواي باران به گوشمان نمي‌رسد. عطر سرخ ايثار بويش را از دست داده است.

 گناه من نيست

 چشمهاي غرق به مال چشمهاي فانوسي آن روزها را از ياد برده است. لبخندهاي مايل به دنيا لبخندهاي دريايي دريادلان را فراموش کرده است. آري! آسمان سينه‌هامان از آواي غربت ياران، بغض ابر گرفته است. کجائيد؟! اي لبهاي خاموش، تا با صداي آشناي خود برايم بگوئيد رازهاي در زنگار نهفته را، قصه شوق پرواز را.

 گناه من نيست

 باور کنيد! من اسير دنياي دردآلود و نازيبا شده‌ام و از زيباييهاي شما فاصله گرفته‌ام. من، اسير مردابهاي تباهيم. طوفان حوادث، در اين زمانه غربت از شما جدايم کرده است.

 گناه من نيست

 آن قدر کوچک بودم، که گرماي جبهه‌هاي جنوب را نچشيده‌ام. آن قدر که در سنگرهاي خون و خمپاره نجنگيده‌ام.

 گناه من نيست

 مردمان گرم جوش و مهربان آن روزها را نديده‌ام. من شهر نخلهاي سوخته را نديده‌ام. خاک گلگونش را نمي‌شناسم. من چشم‌اندازهاي تماشايي‌اش را نديده‌ام. نخلهاي ثابت و نخلهاي بي سر را نديده‌ام. آري! من سوگ گلها را نديده‌ام. حکايت پرپر شدن لاله‌هاي خفته در بستر خون را نشنيده‌ام. حکايت شقايقهاي سوخته را، حديث شجاعت و شهامت شما را نشنيده‌ام. آري! من صداي گريه‌هاي کودکان بي مادر را نشنيده‌ام. آري! من صداي مادران فرزند از دست داده را نمي‌شناسم.

 گناه من نيست

 با چشمان مضطرب و گريانم به دنبال يادگاري از آن روزها مي‌گردم. آري! از روي يک نياز و براي فهميدن يک راز بيشتر، دنبال سرداران رشيد صحنه‌هاي درد مي‌گردم. دنبال آنان که هنوز دلهاشان براي عطر پوکه‌ها و ترانه‌ي سنگرها مي‌تپد. دلم مي‌خواهد کسي برايم حديث ياران بي‌مزارتان، حديث گردان‌هاي گمنام و قصه سحرگاه‌هاي اعزام را بگويد. مي‌خواهم دلي عاشق برايم از دلهاي شکسته و پريشان بگويد. دلم مي‌خواهد دلي داغديده از حماسه ايثارتان و از شکوه ماندگار عاشقي‌تان برايم بگويد. چشمانم به دنبال چشمهاي باراني شما مي‌گردد و دل آواره‌ام دنبال دلهاي آسمان‌وار طوفاني شما مي‌گردد و من، در اين تنهايي به دنبال يک روح دريايي که برايم طلوع سرخ خنده‌هاتان را تفسير کند، گوش‌هايم به دنبال صدايي از غزل، ترانه‌تر مي‌گردد و نگاهم، به دنبال نگاهي ماندني‌تر از سپيده. آري! نگاهم از نگاه‌هاي آلوده بسياري بيزار است و از صداي غرقه در لجن.

 گناه من نيست

 من صداي هلهله، همهمه و گريه‌هاي رفتن کاروان شقايق‌ها را نشنيده‌ام. من، غم آواز مردان مرگ آفرين و فرياد شعله‌ور آنان را نشنيده‌ام. من، به دنبال نشان سرخ شمايم. من غمي بزرگ را در دل تسلي مي‌دهم. غم نبودن با شما، دوري از شما و غربت شما.

 گناه من نيست

 زمانه مي‌خواهد که، من بي غم و درد باشم. روزگار مي‌خواهد مرا به عشرت و شهوت دعوت کند. آري! زمانه مي‌خواهد که راحت تن فراهم کنم و روح سرگشته را رها سازم اما من نمي‌توانم لب فرو بندم. آري! من پيام خون شما را نشنيده‌ام و شايد نفهميده‌ام. خدا کند، شور جانبازي‌هاي شما، نگذارد زمزمه‌هاي ناپاک نامردان را نظاره کنم.

 گناه من نيست

 نگاه‌هاي ناپاک، چشم‌هاي بسياري را فريفته خود مي‌کنند و فريب مي‌دهند و به خواب غفلت مي‌برند. گويي آغاز خوابهاي خوش فرا رسيده است. خدا کند که روح بلندتان هميشه مرا مدد کند. بگذار حرفهايم، در دل بماند و عقده‌هاي غريبانه خود را در سينه، نگه دارم و زخم‌نامه غربت و تنهايي را برايت شرح ندهم. آري! بگذار هر از گاهي شميم نام پاکت را بشنوم و يادت را در دل زنده نگه دارم و تصويرت را در خاطره ايام جاري و باقي نگه دارم.

نویسنده: شهید ׀ تاریخ: دوشنبه پنجم مهر 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

ادامه...

گناه من نيست

چشمهاي غرق به مال چشمهاي فانوسي آن روزها را از ياد برده است. لبخندهاي مايل به دنيا لبخندهاي دريايي دريادلان را فراموش کرده است. آري! آسمان سينه‌هامان از آواي غربت ياران، بغض ابر گرفته است. کجائيد؟! اي لبهاي خاموش، تا با صداي آشناي خود برايم بگوئيد رازهاي در زنگار نهفته را، قصه شوق پرواز را.

گناه من نيست

 باور کنيد! من اسير دنياي دردآلود و نازيبا شده‌ام و از زيباييهاي شما فاصله گرفته‌ام. من، اسير مردابهاي تباهيم. طوفان حوادث، در اين زمانه غربت از شما جدايم کرده است.

 گناه من نيست

 آن قدر کوچک بودم، که گرماي جبهه‌هاي جنوب را نچشيده‌ام. آن قدر که در سنگرهاي خون و خمپاره نجنگيده‌ام.

 گناه من نيست

 مردمان گرم جوش و مهربان آن روزها را نديده‌ام. من شهر نخلهاي سوخته را نديده‌ام. خاک گلگونش را نمي‌شناسم. من چشم‌اندازهاي تماشايي‌اش را نديده‌ام. نخلهاي ثابت و نخلهاي بي سر را نديده‌ام. آري! من سوگ گلها را نديده‌ام. حکايت پرپر شدن لاله‌هاي خفته در بستر خون را نشنيده‌ام. حکايت شقايقهاي سوخته را، حديث شجاعت و شهامت شما را نشنيده‌ام. آري! من صداي گريه‌هاي کودکان بي مادر را نشنيده‌ام. آري! من صداي مادران فرزند از دست داده را نمي‌شناسم.

 گناه من نيست

 با چشمان مضطرب و گريانم به دنبال يادگاري از آن روزها مي‌گردم. آري! از روي يک نياز و براي فهميدن يک راز بيشتر، دنبال سرداران رشيد صحنه‌هاي درد مي‌گردم. دنبال آنان که هنوز دلهاشان براي عطر پوکه‌ها و ترانه‌ي سنگرها مي‌تپد. دلم مي‌خواهد کسي برايم حديث ياران بي‌مزارتان، حديث گردان‌هاي گمنام و قصه سحرگاه‌هاي اعزام را بگويد. مي‌خواهم دلي عاشق برايم از دلهاي شکسته و پريشان بگويد. دلم مي‌خواهد دلي داغديده از حماسه ايثارتان و از شکوه ماندگار عاشقي‌تان برايم بگويد. چشمانم به دنبال چشمهاي باراني شما مي‌گردد و دل آواره‌ام دنبال دلهاي آسمان‌وار طوفان شما مي‌گردد و من، در اين تنهايي به دنبال يک روح دريايي که برايم طلوع سرخ خنده‌هاتان را تفسير کند، گوش‌هايم به دنبال صدايي از غزل، ترانه‌تر مي‌گردد و نگاهم، به دنبال نگاهي ماندني‌تر از سپيده. آري! نگاهم از نگاه‌هاي آلوده بسياري بيزار است و از صداي غرقه در لجن.

گناه من نيست

 من صداي هلهله، همهمه و گريه‌هاي رفتن کاروان شقايق‌ها را نشنيده‌ام. من، غم آواز مردان مرگ آفرين و فرياد شعله‌ور آنان را نشنيده‌ام. من، به دنبال نشان سرخ شمايم. من غمي بزرگ را در دل تسلي مي‌دهم. غم نبودن با شما، دوري از شما و غربت شما.

 گناه من نيست

 زمانه مي‌خواهد که، من بي غم و درد باشم. روزگار مي‌خواهد مرا به عشرت و شهوت دعوت کند. آري! زمانه مي‌خواهد که راحت تن فراهم کنم و روح سرگشته را رها سازم اما من نمي‌توانم لب فرو بندم. آري! من پيام خون شما را نشنيده‌ام و شايد نفهميده‌ام. خدا کند، شور جانبازي‌هاي شما، نگذارد زمزمه‌هاي ناپاک نامردان را نظاره کنم.

 گناه من نيست

 نگاه‌هاي ناپاک، چشم‌هاي بسياري را فريفته خود مي‌کنند و فريب مي‌دهند و به خواب غفلت مي‌برند. گويي آغاز خوابهاي خوش فرا رسيده است. خدا کند که روح بلندتان هميشه مرا مدد کند. بگذار حرفهايم، در دل بماند و عقده‌هاي غريبانه خود را در سينه، نگه دارم و زخم‌نامه غربت و تنهايي را برايت شرح ندهم. آري! بگذار هر از گاهي شميم نام پاکت را بشنوم و يادت را در دل زنده نگه دارم و تصويرت را در خاطره ايام جاري و باقي نگه دارم.

که آن روزها، روزي‌ام نبود، که روزها را با شما باشم و شبها را با شما روز کنم. مي‌گويند: روزها و شبها فرازها را «صابر» بوديد و نشيبها  را «شاکر». مي‌گويند: زمزمه دعايتان با نغمه قرآن و توسل آميخته بود و سنگرهاتان پر بود از بوي باران، بوي سبزه.

ادامه دارد....

نویسنده: شهید ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

گناه من نیست...

گناه من نيست 

من، نمي‌شناسمت. باور کن! بهانه نيست. حرف، حرف دل است. شايد از دلي غافل. گاهي، آن هم به بهانه‌اي، نامت را شنيده‌ام. سوسو زنان به هر سو، چشم دوختم تا نوري از وجودت را دريابم، تا چشمانم بيدار شود. مي‌گويند: شجاعت، شرمنده شمايل شما بوده. مروت، درمانده مردانگي‌هاتان و «خوبيها» وامدار خوبيهاتان. کجا رفته‌ايد؟! خوبان خدادوست کجا رفته‌ايد؟! غريبان شهر!

 گناه من نيست

 که آن روزها، روزي‌ام نبود، که روزها را با شما باشم و شبها را با شما روز کنم. مي‌گويند: روزها و شبها فرازها را «صابر» بوديد و نشيبها  را «شاکر». مي‌گويند: زمزمه دعايتان با نغمه قرآن و توسل آميخته بود و سنگرهاتان پر بود از بوي باران، بوي سبزه.

 گناه من نيست

 من تاکنون به لاله‌زار لاله‌هاي عاشق نرفته‌ام. آري! من، تاکنون شهر حماسه و ايثار را نديده‌ام. مي‌گويند: رنگ خاکش چون دشت شقايق‌هاست. راست مي‌گويم، من هنوز جبهه را نديده‌ام. من، سرزمين‌هاي هجران کشيده را نمي‌شناسم.

 گناه من نيست

 من به جستجوي شما آمده‌ام و شما را نيافته‌ام. زنجير بند هواي نفس و اسير ديدني‌هاي دنيا شده‌ام و ديگر شما را نمي‌شناسم. آنقدر غرق در دنيايم که يادم مي‌رود، ياد شما حماسه‌سازان حماسه سرخ جبهه‌ها را.

 گناه من نيست

 کمتر کسي از روزهاي خوب شما برايم مي‌گويد. از سکوت شب سنگرها، از درد دلهاي شبانه. کمتر کسي برايم قصه‌هاي عاشقانه و صادقانه‌تان را مي‌گويد. کمتر برايم از نگاه پرعاطفه و حرف‌هاي عاشقانه مي‌گويند کمتر لحظه‌هاي سبز شما را برايم روايت مي‌کنند. کمتر زمزمه حديث سفرهاي غريبانه را مي‌شنوم. آري! من آشناي غزلهاي خاطرات شمايم. گاهي در دلم سوگواره برپا مي‌شود. گاهي دلم براي صداي خمپاره‌ها مي‌تپد. دلم براي نخلهاي سوخته مي‌سوزد و آهسته و بي‌صدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ريشه مي‌کند و به ياد شما آواي غريبي سر مي‌دهم و در اين روزگار غريب به غربت و تنهايي خود مي‌گريم و به ياد شما، دوباره جان مي گيرم.

 گناه من نيست

من، از شما جدا مانده‌ام. من، قصه مرغان مهاجر را بارها شنيده‌ام. من، قصه عروج را از دشت شقايق‌ها نشنيده‌ام. اما، نشانه غربت شما را از زمان و زمانه ديده‌ام. من، حديث حادثه‌ها را شنيده‌ام.

 گناه من نيست

روزگار، نه. زمانه، نه. زمان، زمان غريبي است. غربت ياد شهيد غيرت‌هاي رفته به باد را زنده نمي‌کند. غربت ياد شهيد حديث عشق و جنون را رها نمي‌کند. غربت ياد شهيد صحبت سرخ لاله‌ها را هويدا نمي‌کند. غربت ياد شهيد ابرهاي تيره دل را سپيد نمي‌کند وغربت ياد شهيد غيرت ما را شعله‌ور نمي‌کند. آري، زمان زمان غريبي است.

 گناه من نيست

قرارهاي امروزي آواي بي قراران را از يادها برده است، ترانه‌هاي امروزي ترانه‌ي دلنواز باران جبهه‌ها را از بين برده است. آري! آواي باران به گوشمان نمي‌رسد. عطر سرخ ايثار بويش را از دست داده است.

ادامه دارد.....

نویسنده: شهید ׀ تاریخ: دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

دردودل خودم....

چفيه هاتان را به دست فراموشي سپرديم و وصيت نامه هايتان را نخوانده رها كرديم . پلاكهايتان را كه تا ديروز نشاني از شما بود امروز گمنام مانده است . كسي ديگر به سراغ سربندهايتان نمي رود و ديگر كسي نيست كه در وصف گلهاي لاله شاعرانه ترين احساسش را بسرايد و بگويد : چرا آلاله آنقدر سرخ است چرا كسي نپرسيد مزار باكري كجاست و چرا شهيد محمدرضا در قبر خنديد چرا وقتي كه گفتيم : يك گردان كه همگي سربند يا حسين (ع ) بسته بودند شهيد شدند كسي تعجب نكرد
چرا وقتي گفتند : تني معبر عبور ديگران از ميدان مين شد شانه اي نلرزيد چرا هيچ كس نپرسيد : به كدامين گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربريدند وقتي كه گفتيم بعد از پانزده سال پيكر شهيدي را سالم از زير خاك بيرون آوردند كسي تعجب نكرد
چرا كسي از حقوق آن كودكي كه در حلبچه شيميائي شد دفاع نكرد
ولي با نام حقوق بشر حق را پايمال كردند. چرا نمي دانيم شيميائي چيست و زخم شيميايي چقدر دردناك است شايد ما نيز از تاولهاي دستهايشان مي ترسيم كه روزي بتركد و ما نيز شيميائي شويم . شايد اگر رنج آنها را مي ديديم درك مي كرديم كه چطور ميشود يك عمر با درد زيست نميدانم كه چرا كسي نپرسيد چگونه خدا خرمشهر را آزاد كرد !!
اي شهيدان ما بعد از شما هيچ نكرديم . آن نداي يا حسين (ع ) كه ما را به كربلا نزديك و نزديكتر مي كرد ديگر بگوش نمي رسد. يادتان هست كه گفتيد سرخي خونمان را به سياهي چادرتان به امانت مي دهيم . ما امانت دار خوبي نبوديم و خونتان را فرش راه رهگذران كرديم . يادتان هست هنگامي كه گفتيد : رفتيم تا آسماني شويم و شما بمانيد و بگوئيد كه بر ياران خميني (ره ) چه گذشت . رفتيد ولي يادمان رفت كه حتي يادمانتان را در يك هفته برگزار كنيم . جايتان خالي اينجا عده اي فرهنگ شهادت را خشونت طلبي مي نامند و شهيد را خشونت طلب
وقتي حكايت شما را گفتيم فقط پچ پچي از سر تا سف سر دادند و رفتند تا صلح را در كتاب جنگ و صلح تولستوي جستجو كنند. رفتند تا با نام شهيد كيسه بدوزند ولي نفهميدند كه چطور بسيجيان همپاي امامشان جام زهر را نوشيدند و چقدر سخت بود.
ديگر كسي نيست تا قلب رهبر امت را شاد كند. عده اي مصلحت ديدند كه مقابل توهين به اسلام و شهيد سكوت كنند ولي ما مصلحت خويش را در خون رقم زديم . راست گفته اند : كه بهشت را به بها ميدهند نه به بهانه و ما عمري است كه بهانه بهشت را ميگيريم .
آري بسيجيان !! ميدانم كه از آن روزي كه تمام شهيدان را بدرقه كرديد و برگشتيد دلهايتان را در سنگرها جا گذاشتيد , ميدانم كه هنوز هم دلهايتان هواي خاكريزهاي جنوب را مي كند و مي دانم كه ديگر كسي از بسيج نمي گويد , ولي بدانيد كه تا شما هستيد ما مي توانيم از همت بشنويم و از خاطرات حسين خرازي لذت ببريم , تا شما هستيد ميدانم كه رهبر تنها نيست و تا شما هستيد تنها عشق , تنها ميداندار اين عرصه است . امروز كساني از شهيدان سخن مي گويند كه از ديدن فشنگ نيز واهمه دارند.
كساني دم از شهادت مي زنند كه با شنيدن صداي آژير تا كفشهايشان زرد مي شود ولي در ميدان عمل جز سكوت چيزي از آنها نمي بيني .
ما مانديم تا امروز از آنان بگوييم و فرياد برآوريم « ما از اين گردنه آسان نگذشتيم اي قوم » ما مانديم كه نه يك هفته بلكه سالهاي سال از آنان بگوييم . چرا كه خون آنان است كه مي تپد. و يادمان نرود كه اگر امروز در آسايش زندگي مي كنيم مديون آنانيم .
مديون حماسه هايي كه آنان آفريدند. يادمان نرود كه ما هنوز بايد جواب بدهيم....

نویسنده: شهید ׀ تاریخ: یکشنبه هفتم شهریور 1389 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to bisimchi1357.Blogfa.com / Theme by:
bahar 20